تبلیغات

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    مطلب مورد علاقه خود را بنویسید ؟




آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 1475
    کل نظرات کل نظرات : 263
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 493

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 352
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 187
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 24
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 23
    آي پي امروز آي پي امروز : 47
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 53
    بازدید هفته بازدید هفته : 539
    بازدید ماه بازدید ماه : 352
    بازدید سال بازدید سال : 43,746
    بازدید کلی بازدید کلی : 3,037,218

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 3.238.107.166
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 11 آذر 1399

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

داستان نقش معلم

داستان نقش معلم 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت


تاریخ ارسال پست: شنبه 04 مرداد 1393 ساعت: 14:24
برچسب ها : ,,,,

داستان پندآموز

داستان پندآموز

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز
اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
**نکته:*
*مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:*
*اول: اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
*دوم: اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.*


تاریخ ارسال پست: شنبه 04 مرداد 1393 ساعت: 14:8
برچسب ها : ,,,,,,

زود قضاوت نکنیم....چند داستان تکان دهنده

زود قضاوت نکنیم....چند داستان تکان دهنده

خداوندا؛ به من بیاموز قبل از آنکه درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم.


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 23 تير 1393 ساعت: 17:46
برچسب ها : ,,,,,,