تبلیغات

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    مطلب مورد علاقه خود را بنویسید ؟




آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 1475
    کل نظرات کل نظرات : 263
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 493

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 302
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 483
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 15
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 37
    آي پي امروز آي پي امروز : 39
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 65
    بازدید هفته بازدید هفته : 1,753
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,566
    بازدید سال بازدید سال : 44,960
    بازدید کلی بازدید کلی : 3,038,432

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 3.219.31.204
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 14 آذر 1399

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

نامه چارلی چاپلین به دخترش

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل

ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد  ولی فقط  یکی از این بچه ها  که  جرالدین  نام  دارد

استعداد بازیگری را  از پدرش به ارث برده و  اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت  و افتخار  زیادی

رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .


وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود،چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار

زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک  هر خواننده یا شنونده ای  را به

تفکر وادار می کند.


دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس

 

روی صحنه  تئاتر پر شکوه شانزه ليزه ؟ اين را مي دانم  و  چنان است که  گويي در اين سکوت

شبانگاهی , آهنگ قدمهايت را ميشنوم . شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه , نقش آن

دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.

 

جرالدين ، در نقش ستاره باش و بدرخش , اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی

آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر

تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به

آسمانها برو  ولی گاهی  هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن ; زندگی آنان  که  با

شکم  گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزد و  هنرنمايی می کنند . من خود يکی

از ايشان بوده ام . جرالدين دخترم , تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو

قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.

 

 

داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين  صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد ,

داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام. و از اينها

بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه

آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام  و از زندگان پيش  از  آنکه بميرند حرفی

نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است : "چاپلين"


جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه

شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی , آن ستايشگران ثروتمند را

فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس . حال زنش را بپرس و  اگر

آبستن بود  و  پولی برای  خريد لباس بچه نداشت , مبلغی پنهانی در جيبش بگذار . به نماينده

خود در پاريس دستور داده ام فقط  وجه اين نوع خرجهای تو را  بی چون و  چرا بپردازد . اما برای

خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.


دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن.زنان بيوه , کودکان

يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو :من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی

و نه بيشتر . هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله

ای رسيدی که خود را برتر  تماشاگران خويش بدانی , همان لحظه تئاتر  را ترک کن و با  تاکسی

خود را به حومه  پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم . آنجا بازيگران  همانند خويش  را

خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو , چالاکتر از تو  و  مغرور تر از تو  هنر نمايی ميکنند. اما

در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.


دخترم جرالدين , چکی سفيد  امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگيری و خرج

کنی . ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو : سومين فرانک از آن من نيست .

اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج داردجست و جو لازم نيست.

اين نيازمندان گمنام را اگر  بخواهی  همه جا خواهی يافت . اگر از پول و سکه برای تو حرف می

زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول , اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم . من

زمانی دراز  در سيرک زيسته و  هميشه و هر  لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک  و

لرزنده نگران بوده ام . اما دخترم  اين حقيقت را بگويم که  مردم بر روی  زمين استوار و  گسترده

بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.


دخترم جرالدين , پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش  گرانبهاترين الماس اين جهان

تو را فريب بدهد و آن شب است که  این الماس , آن ريسمان نا استوار  زير پای تو خواهد بود و

سقوط تو حتمی است . روزی که چهره ی زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز

است که بند بازی ناشی خواهی بود . هميشه بند بازان ناشی سقوط  می کنند از  اين  رو دل

به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه میدرخشد.

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی , با او يکدل باش و به راستی او را دوست بدار.معنی

اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان . به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای

بنويسد . او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف " عشق " که معنی آن " يکدلی"

است شايسته تر از من است. دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که

شايسته آن باشد . دختری ناخن پای خود را  برای آن عريان می کند . برهنگی  بيماری عصر  ما

است . به  گمان من تن تو , بايد مال کسی باشد که روحش  را برای تو عريان کرده است . حرف

بسيار برای تو دارم , ولی به وقت ديگر می گذارم . و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم .

انسان باش , پاک دل و يکدل ; زيرا گرسنه بودن , صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر

از پست و بی عاطفه بودن است.



تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 29 خرداد 1393 ساعت: 23:55

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی