تبلیغات

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    مطلب مورد علاقه خود را بنویسید ؟




آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 1475
    کل نظرات کل نظرات : 263
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 493

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 280
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 389
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 33
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 35
    آي پي امروز آي پي امروز : 49
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 66
    بازدید هفته بازدید هفته : 2,100
    بازدید ماه بازدید ماه : 5,846
    بازدید سال بازدید سال : 43,082
    بازدید کلی بازدید کلی : 3,036,554

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 3.237.67.179
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : یکشنبه 09 آذر 1399

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

قول بدیم «نمی‌توانم‌ها »رو خاک کنیم

قول بدیم «نمی‌توانم‌ها »رو خاک کنیم

دوستان عزیز! یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب‌های تربیتی و پرورشی چاپ شد.
تمام دوستانی که در دانشگاه، علوم تربیتی و روان شناسی تربیتی خوانده اند، امکان ندارد که قضیه این خانم را نخوانده باشند
.

معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم “دنا جامپ“. (deanna jump)

خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش.
جعبه‌ کفش را گذاشت روی میز.
به دانش آموزها گفت: « بچه ها می خوام “نمی تونم‌هاتون”
رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و این‌ها رو بیارید بریزید در جعبه‌ کفشی که روی میز منه. »

“من نمی‌تونم خوب فوتبال بازی کنم.”
” من نمی‌تونم دوچرخه سواری کنم.”
“من نمی‌تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم”
“من نمی‌تونم با رفیقم که قهر کردم، آشتی کنم”
“من نمی‌تونم با داداشم روزی سه بار تو خونه دعوا نکنم”

ب
چه‌های دبستانی شروع کردند به کشیدن نمی‌توانم‌هاشون…
خودش هم شروع به نوشتن کرد.
نمیتونم‌ها یکی یکی در جعبه‌ کفش جا گرفت.
وقتی همه‌« نمی‌توانم ها» جمع شد، در جعبه رو بست و گفت: « بچه‌ها بریم تو حیاط مدرسه… »

بیلی برداشت و گودالی حفر کرد.
گفت: « بچه‌ها امروز می‌خوایم نمی‌تونم‌هامون رو دفن کنیم. »
جعبه رو گذاشت توی گودال و شروع کرد با بیل روی اون خاک ریختن.
وقتی که تمام شد، به سبک مسیحی‌ها گفت: « بچه‌ها دست‌های هم رو بگیرید. »
خودش هم شد پدر مقدس و شروع کرد به صحبت کردن.
« ما امروز به یاد و خاطره‌ شاد روان “نمی‌توانم” گرد هم آمدیم. او دیگر بین ما نیست. امیدوارم بازماندگان او “می‌توانم” و “قادر هستم” روزی همانند او در تمام جهان مشهور و زبان زد شوند و “نمی‌توانم” در آرامگاه ابدی خود به سر برد. »

بچه‌ها وقتی وارد کلاس شدن دیدن مقداری کیک و مقدار زیادی پفک داخل کلاس گذاشته شده.
وسط کیک یک مقوا بود و نوشته بود “مجلس ترحیم نمی‌توانم!”
بعد از این که کیک رو خوردن، مقوا رو برداشت و چسبوند کنار تابلوی کلاس.

نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...

تا پایان اون سال تحصیلی، هر کدوم از بچه‌ها که به هر دلیلی به معلمش می‌گفت: “خانم، نمی‌تونم”، در جوابش خانم دنا یه لبخندی می‌زد و اون مقوا رو نشونش می‌داد و خود اون بچه حرفش رو می‌بلعید و ادامه نمی‌داد.
پایان اون سال تحصیلی شاگردان خانم دُنا بالاترین نمره‌ علمی رو در مدرسه‌ خودشون کسب کردند.

یه قول همین الان همه‌مون به هم دیگه بدیم.
قول بدیم «نمی‌توانم‌ها »رو خاک کنیم.


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 06 مرداد 1393 ساعت: 18:46

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی